
سلام به همه ي عزیزترینهایی که قدم رنجانده اند .
راستش اینکه:
مدتی دنبال یک آلاچیق میگشتم که جنازه ام را به زیر سقفش ببرم شبها،تازه موفق شده ام . عذرم را بپذیرید تا وقتی که به قولم (رجوع شود به پست قبلی) عمل کنم .
یک دوست که تازگیها صاحب خانه شده ، کمک از من دریغ نمیکرد و من نیز متقابلا ، اذیت از او، خدایم ببخشد .اگر به من سری زدید که میدانم لطفتان چون باران همیشه بر سراسرم هست،از او نیز تشکر کنید تا نه انگارد فراموش میشود ، لطفا .
راست ترش هم اینکه:
اینروزها ، روزهای یکسالگی یک اتفاق بود و نمیشد که نیامد و رد پایی به جا نگذاشت . هواي تولد وزيد ، یاد روزی افتادم که پستی برای تولد وبلاگم نوشته بودم و در قسمتي از آن، اين جمله :(... چرا که من با این فضا توی این یک سال بزرگ شدم و احساس می کنم این تولد ، تولد خودم هم هست . نشون به اون نشون که روز تولد خودم این همه مطلب ننوشته بودم .)الان هم همينطور ، فقط اظافه اينكه شايد تولد اصلي آدم ها همين روز ها باشد.ونيز ياد یادداشتی افتادم كه به اسم يه دوست در قسمت نظر ها دري زده بودند و تبريك رانده بودند،دست مريزاد .
در هر صورت دست هایم خالی خالی هم نیستند،هرچند كم اما پذيرا باشيد:
سعادتی شده مهمانتان شده ام
شریک سفره ی تان ، نانتان شده ام
اجازه ام بدهید اعتراف کنم
عجیب عاشق چشمانتان شده ام
دعایتان را بدرقه ام میکنید؟
"یا مُقلّب القُلوب"
به یاد قصّهء مجنون در ابتدای بهار
غزل سرود گل اطلسی برای بهار*

سلام
امسال درختا یه کم دیر جوونه زدن ، منم یه کم دیرتر
سال نو رو بهتون تبریک گفتم
ولی درست مثل شکوفه ها ، سرشارم از حس بهار و لبریزم از امید .
می خواستم زودتر به روز بشم ولی ... حالا که اومدم !
براتون سیصد و شصت و پنج طلوع بی غم آرزو می کنم .
راستی باید از دوست عزیزم
محمد رحیمی زاده http://www.medade-porrang.blogfa.com/
به خاطر خونه تکونی اساسی که توی وبلاگم کردن
تشکر کنم و بهشون خسته نباشید بگم .
به زودی با یک غزل خدمت می رسم .
سرسبز باشید .
دوست داشتم می تونستم یک شمع قرمز ساده اما بلند پیدا کنم و الآن تو این صفحه روشنش کنم.
دوست داشتم چند هدیه خوب بگذارم داخل جعبه و کادو پیچش کنم و گوشه سمت چپ پایین این صفحه بگذارمشون .
دوست داشتم چند تا نامه یا کارت پستال که با پست سفارشی رسیده باشن ، باز نکرده گوشه سمت راست پایین صفحه بگذارمشون .
دوست داشتم شمائی که دارید این مطلب رو می خونید ، با بهترین کارت های دعوت دعوتتون می کردم که امروز مهمون من و وبلاگ یک ساله ام باشید .
باور کنید دوست داشتم حتی تو این مهمونی بهتون انقَدَر خوش بگذره که نخواید برگردید .
خلاصه انقدر دوست داشتم که ...
نمی دونم خوشحال باید باشم یا اصلاً ناراحت ، ازاینکه کسی یادش نبود امروز سالروز تولد من توی این وبلاگ بود . راستش تا اینجا که دوبار از کلمه وبلاگ استفاده کردم ، هربار می خواستم صفتی رو براش بیارم ، اما نتونستم . شاید شما هم می دونید چرا ! من فکر می کنم این فضایی که یک سال ، تمام دل نوشته هام که تشکیل می شدند از دردها ، غم ها ، غصه ها ، شعر ها ، شادی ها ، کهنه ها ، تازه ها و هزار تا "ها" ی دیگر رو گوش کرده ، نمی تونه فقط یک فضای بی روح مجازی باشه . چرا که من با این فضا توی این یک سال بزرگ شدم و احساس می کنم این تولد ، تولد خودم هم هست . نشون به اون نشون که روز تولد خودم (۲۵ خرداد) این همه مطلب ننوشته بودم .
مثل همه افسانه ها که روزی اتفاق افتادند و مثل همه داستان های فولکلور که در ما ریشه دوانیده اند ، خواستم بگویم ، سئل* هم شاید یک افسانه بود ، شاید هم یک داستان از آن نوع . اما هرچه بود روزی فکر می کردم اتفاق نمی افتد . امروز هم اتفاق افتاده و هم سارا را با خود برده است .
شاید این تولد باید به اینگونه پاس داشته می شد .
تا یادم نرفته در آینده ای نه چندان دور کسی که تمام گفته هایم را برایتان نوشت و اکنون حضورش باعث غرورم است را حتما به شما معرفی خواهم کرد . دوستش دارم . خندید .
* (آپاردی سئللر سارانی : سیل ها سارا را بردند) بخشی از یک دل سروده خیلی خیلی خیلی قشنگ قدیمی یا در واقع فولکلور.
سلام
دو روز دیگر آبستن اتفاقیست بزرگ ، اما نه چندان بزرگ .
نگذارید گلایه کنم
![]()
این اولین بار هست که چنین شکلی از وبلاگم سر در می آورد
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با هرچه دارم آمدم این جان و این تن
ای مونس تنهائیم ، یلدا بر افکن
.
.
.
* * *
این شعر رو یه جایی خوندم :
ماریا گفته بود: ساعت هفت می آید
ساعت هشت است
ساعت نه است
ساعت ده است
شب است
شب سیاه سیزده نوامبر
و ماریا هنوز نیامده است ...
*******
همیشه شروع سخت بود ، ولی چیزی که مسلمه اینه که من همیشه شروع کردم .
خودم هم انتظارم این بود ، به قولی که در نوشته قبلی داده بودم عمل کنم .
اما چه کنم که نشد . شاید هم هیچ وقت نشه . نه اینکه فکر کنید اون ایمانی که در نوشته قبلی داشتم دیگه وجود نداره ، نه ! باور کنید شاید تولد شعر مستجاب نشده باشه ولی استجابتی که اون موقع ایمان رو در من شکل می داد اتفاق افتاد و چیزی که باید ، مستجاب شد .
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
.
.
.
السلام علیک یا وارث النور
مثل اینکه آسمون غزلم ابریه ...
تنها چند ساعت دیگر ، مهمان خوانده ی شرمنده اش هستم .اما یقینم
زمزمه میکند که : شرمندگی تو بیشتر است یا مهربانی میزبانت ؟
جوابم را شما که میدانید بگوئید وبخواهید تا انتظار دعوت دوباره ام مرا نمیراند .
همون التماس دعای خودمون.
در جواب (در جوار عشق،دو مین مطلب زیرین )به این پی بردم که :
اگر عاشق شدیم وبه ضرورتی از ما گرفتندش،در عوض درکی عطا میکنند ،عطا کردنی .
احساسی که سزاوار عشق هست و در واقع تو داری
جاده رو پشت سر میگذاری و هنوز هم عاشقی ، عاشق.
مینویسمش اینو مطمئنم
******
تنها دعا نبود ولی مستجاب شد
.........................................
.........................................
.........................................
.........................................
.........................................
.
.
.
******
با هم باشیم
عشق کجا دامن آلودگی
عشق کجا راحت و آسودگی
خیلی دوست دارم خیلی حرف بزنم،اما مگه میشه پیش دوست گلایه کرد؟
میشه گفت : دوست دارم ، اما حسودم ؟
میشه گفت: میخوام زندگی کنم ، اما تو فقط برای من نفس بکش؟
میشه گفت ؟میخوام از بودن همه لذت ببرم ، اما تو فقط از بودن من...؟
چی دارم میگم! یاد حافظ افتادم که :
لاف عشق و گله از یار ؟ زهی لاف دروغ
یعنی من عاشق نیستم؟ آره ؟ نیستم ؟
پس این حس چیه که قلبم رو از جا میکنه ؟
این چیه که ، حد افل ، به گریه ام وا میداشت؟(منظورم گذشته ست)
یعنی میشه آدم عاشق بشه و بعد با کارهایی که انجام میده
عشق رو ازش بگیرن و مثل من دلش برای عشق تنگ بشه ؟
خدا کنه که نشه
*********************************
هیچوقت اینطور به پابوسش نیامده بودم ، هیچوقت ،هیچوقت .
یه وقت فکر نکنید اینطور خوب. نه ، اینطور نا راضی، اینطور ...
نمیدونم چرا نتونستم بنویسم اینطور بد.
شاید که نه ، حتما برای اهالی این شهر معمول و یا عجیب خواهد بود اما:
الان من چند صد قدم بیشتر با حرم فاصله ندارم ،
با اون زردیای ابری گنبد و گلدسته ها ،
با اون سفیدیای بال کبوتراش حتی،
که گاهی انقدر نزدیکن که میشه لمسشون کرد.
ولی این سوال این سوال این سوال
کاری کرده که پابوسی اینبارم فرق کنه . اینکه :
من واقعا
به حرم
*********************************
من فقط دو روز فرصت دارم
دو روز تا برگردم خونه وخودم
میدونم دعام میکنید و ممنونم
(قول امشبت یادم هست)
یا علی بن موسی الرضا